
نگاه ...... تابلوی رنگ روغن سایز 50*60 رئال
من با صدای قلب یا کریم
بالای درخت کوچه های تهران
به خود آمده ام
که شاید
دیربازی است که عشق را
در میان دستهایم کشته ام
باید جستجو کرد
در همان کوچه های تاریک . . .
به بهانه ای
رقصیدم
روبروی آینه
درکنار پنجره
با صدای بارش باران
...
چرخش دستانم
در هوا
باد می وزید
لای موهایم
رعد می زد
برق چشمانم
محو می کرد
گونه هایم را
بغض لبهایم ...
تا نبینی
که چقدر من خیسم ...
!!
قدمهای بهاری تو
برروی خش خش برگهای پائیزی من
گرمی دستان تابستانی تو
درمیان دستهای زمستانی من
شکوفه های گیلاس
می چینند ...
...
نگرانی من
تو بودی و نگاهت
... که طوفانش ... دلم را لرزاند
نگاهی که شاید می شد
زیر بارانش ...
رقصید ...

حضور صدایت را
در نرمی ابرها
چه کودکانه
باختم ...
...باران شدم
بارانی آهسته
تا برقصم
با صدایت
آرام ... آرام ...
تو درخشش نگاهم
تو پراز احساس بودن
تو پراز عاشقی و لطافتی
....
تو پر از ستاره ای
...
عزیزم
اجازه دارم ...
ستاره ها تو بچینم ...
نمیدانم چرا
با حسرت موندن ،
توی سرمای قلبت
من را...
برای بوسیدن پروانه های رنگین
برروی تابوت مرگ
دعوت کردی ...
در عطش سرخ نگاهت
سالهاست که خاموشم
که شاید بغض نشسته بر روی لبهایم
را با سرمه چشمهایت سیاه کنی
بغض خسته صدایم را
تا دورترین ستاره اشک به یاد خنده تابستانی تو
در کنار سروترین درخت به خاک سپرده ام
تا شاید سایه آن ... و سردی نگاهت
در گورستان تنهایی
اشکهایت را یخ بزند
و من در آرزوی گرمی آن
خفته در بستر تنهایی ... باقی نمانم
و با دیدن مرگ نگاهت
بگذرم از ستاره ...
وعشقی دوباره
با ستاره ای دیگر ...